یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

بدون باور درونى این حقیقت که هرگز بیش از یک بار زندگى نمى‌کنیم، هیچ کدام از احساسات واقعى و پرشورمان را آشکار نخواهیم کرد. نه فقط آن‌هایى را که مثبت شمرده مى‌شوند - عشق و ایثار و انسان‌دوستى - بلکه غرور، حسادت، خشم یا تمامیت‌خواهى را. انسانى که دریافته زندگى فرصتى است یکتا، مى‌تواند تا انتهاى جاده‌ى عشق و نفرت برود. مى‌تواند جهان را در آتش حسد خود بسوزاند. مى‌تواند به خاطر دوست داشتن آدم بکشد. و در عین حال، هم اوست که مى‌تواند همه‌ى آن‌چه را که به دست آورده در اوج رها کند. چنین انسانى بى‌اندازه ترس‌ناک و بى‌نهایت رشک‌برانگیز است. 

از : حسین وی

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

فرودگاه امام یه شیشه داره
اینور مسافرا ، اونور بدرقه کنند ها
هر طرفش باشی‌ اون یکی‌ سمت بهشت می‌شه تو تو جهنمی
واسه هر طرف هم دلیل داری .. 
(امیر کوکلان)

 

‏Photo: فرودگاه امام یه شیشه داره
اینور مسافرا ، اونور بدرقه کنند ها
هر طرفش باشی‌ اون یکی‌ سمت بهشت می‌شه تو تو جهنمی
واسه هر طرف هم دلیل داری .. 
(امیر کوکلان)‏

نوشته شده در ٢٥ تیر ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

تا کی ادامه میابد .. 

حتی تا کجا .. نمیدانم ..

 

این امید کشدار و لیز .. که تو را نمیرساند .. 

شاید جایی در این میانه هم تو را گذاشته باشد و هنوز نمیدانی اش .. 

وقتی همه چیز سابیده می شود .. وفتی حس را درک نمی کنی .. حتی درد هم .. حس درد هم نداری .. و 

این امید که .. سابیده سابیده است و تیز نیست ... 

 

این امید که نمی برد .. نمیبرد .. و سختی روح ات که از بس پینه خورده .. بریده نمیشود ..

 

کجا ی این جهان جا ماندم .. و درک من کجا خاموش شد .. چرا ها ی من از کجا بیرون پریدند .. 

 

من ی که قرار من بود .. و این ی که به تمامی منتظر بدرقه اش هستم و .. نمی دانم چرا مانده است در من .. چیزی که جایش نیست ... موقت است در ذهن من .. در او اما .. در او هم باید باشد .. پس ؟ 

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

 نیست .. 

 

بیاا تمام راه را از آن طرف برگردیم .. 

.. 

روی بام تهران بشینیم و از شهر پر دود لذت ببریم .. 

 

تقلید را ببندیم .. به دل مجال دهیم .. 

تمام فرصت های از دست رفته و برگردانیم .. به زور .. 

بهانه به دست هم دهیم .. 

بیا به تمام پست های نانوشته ام جواب دهیم . 

 

بیا .. باز به سردر گمی برگردیم تا بفهمیم که سردرگمیم ..

که پیش .. با سر باز میدانستیم و حال .. 

سر من در گم .. سر تو شلوغ ..

نه .. 

اصلا .. فراموش کن .. 

سر اقا سلامت ! 

نوشته شده در ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هی نقطه‌ی مجهول! 
مرارتِ مسخره! 
مضمونِ بی‌دلیل! 
تا کی؟ 

علی 
صالحی

نوشته شده در ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

عبور یعنی ..

لحظه هایی که می روی 

سال هایی که می مانم ..

نوشته شده در ٢ آذر ۱۳۸٩ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |


رو رو که نه ای عاشق ای زلفک و ای خالک
ای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
با مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچک
بر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالک
ای نازک نازک دل دل جو که دلت ماند
روزی که جدا مانی از زرک و از مالک
اشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردی
دل همچو دل میمک قد همچو قد دالک
تو رستم دستانی از زال چه می ترسی
یا رب برهان او را از ننگ چنین زالک
من دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشد
بر چرخ همی گشتی سرمستک و خوش حالک
می گشتی و می گفتی ای زهره به من بنگر
سرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالک
درویشی وانگه غم از مست نبیذی کم
رو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالک
بر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنو
بگذار منجم را در اختر و در فالک
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم
من خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالک
با یار عرب گفتم در چشم ترم بنگر
می گفت به زیر لب لا تخدعنی والک
می گفتم و می پختم در سینه دو صد حیلت
می گفت مرا خندان کم تکتم احوالک
خامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تو
نی بلبل قوالی درمانده در این قالک
   

بشنو ...

نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

انسان با آزادی آغاز می شود .. و

تاریخ سرگذشت رقت بار انتقال اوست از این زندان به آن زندان !

و هر بار که زندانش را عوض می کند فریاد شوقی بر می آورد که ..

آزادی ... !

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

یاد

.

و سالی با دو عدد بسیار شبیه  هم ..

 

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
از خانه که بیرون می آیی .. گزیده شعر فروغ ، یک پاکت سیگار .. و تحملی طولانی بیاور ... احتمال گریستن ما بسیار است ...

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

 در زندان سلیمانیه، بر دیوار سلولی خواندم:
"هیچ عشقی بالاتر از علاقه‌ی یک پدر پیر به آخرین دخترِ تنها مانده‌اش نیست."

نوشته شده در ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هی
می شود اینجا گوشه همین گلیم کهنه بنشینم ؟

...
مسافرم

نوشته شده در ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

باید دلت از سنگ باشد که این همه شکست را تاب بیاوری و چشم به راه آینده‌ای بمانی که می دانی چیزی کم از گذشته ندارد.

رومن گاری

نوشته شده در ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هر ساعت نقص می شوی ..

خاطره های نا تمام  به امان تو و این دنیا گذاشته می شود

باران را که نمی بینی ..نمی بینی .. بلدش نمی شوی

می خواهم ... می خواهم که بروم ...

اما می مانم .. می ما .. ن ... م ...

نوشته شده در ٢٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

همیشه باید یک آدم را بشناسی

و نه آدم ها یی را ..

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

و

.....

نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

... Secret Garden .... Fields of Fortune .... Silent Wings ...

و

من ...

نوشته شده در ۳ مهر ۱۳۸۸ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

طعم خیس یک اندوه ...

و اتفاق افتاده .. و .. نیافتاده ..

..

.

.

شاید کمی قهوه و نو بهار نامجو .. و ..

 

.

.

.

درون من ..یک پا آبله بسته است ..

 

نوشته شده در ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

میوه بر شاخه شدم

سنگپاره در کف کودک ..

طلسم معجزتی مگر پناه دهد از گزند خویشتن ام ..

نوشته شده در ٢٩ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

- خانم باید میان خودتان و خودتان فاصله بگذارید.
- بله آقا من زیاد از فاصله حرف می‌زنم. ولی خودم آن‌را رعایت نمی کنم. به دخترم هم همیشه می‌گویم باید میان خودش و احساساتش، توقعاتش، امیالش فاصله بگذارد. اما خودم هیچ فاصله ای را تاب نمی‌آورم. خودم را همیشه وسط معرکه پرت می‌کنم.
- عاشقید؟
- بهترین مقامی‌ست که تجربه کرده ام. می‌خواهم بگویم بی آن دستم پی چیزی می گردد. خوب آقا، شما سپهری را نمی‌شناسید، اگر می‌دانستم با کتاب اشعارش به اینجا می‌آمدم. به فرانسه، بله. می‌دانید من به تولید زیبایی معتقدم. سپهری می گوید: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال. بعد هم می‌گوید همیشه فاصله‌ای‌ست و وصل ممکن نیست. ودچار باید بود و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
البته آقا من امکاناتم خیلی اندک است. حالا هم که امکانات جسمم. اینها را می‌گویند عافیت سوزی آقا. یکی دیگر از شعرای ما که شما او را هم نمی‌شناسید، این عبارت را ساخته‌است. می‌دانید ما تا دلتان بخواهد شاعر داریم. هنوز هم مردم زیاد شعر می‌گویند. از این روزها که بگذریم که اصلا فقط شعر می‌توان گفت. یکی از نویسندگان شما به نظرم اندره ژید بود، گفته‌است: بعد از هولوکوست تنها می‌توان شعر گفت. قبلا هم گفته بودم که از بی‌نظمی‌ به نظم می‌گریزیم. آیا ما همه‌اش در بی‌نظمی به سر برده ایم؟ مثل اینکه اینگونه بوده‌است داستان دوران ما. منظورم از دوران این روزها نیست آقا، منظورم روزگاریست که می چرخد. مال ما اینگونه چرخیده‌است. شما هم لابد در نظم به سر می‌برید که دیگر کسی شعر نمی گوید و شعر نمی‌خواند و شعر چاپ نمی‌کند. پس زنده‌باد بی‌نظمی؟ خوب همین می شود دیگر، که آدم مجبور می شود بیاید به سراغ شما. شمایی که ادعای شناختن راهی به سوی عافیت را دارید. راستش را بخواهید دو ماه است که اصلا حوصله اینجا را ندارم. نه رادیواش را گوش کرده ام و نه تلویزیون‌ش رادیده ام، آدم‌هایش هم که دیگر هیچ. به نظرم بی‌مزه می‌آیند. همه چیز ابهتش را از دست داده‌است.
- حالا بیایید خودتان را وزن کنید. دو سه کیلو لاغر شده‌اید. فشارتان هم پایین آمده‌است.
- می‌دانید اگر این تپش‌های قلب نبود به دیدن شما نمی‌آمدم. قبلا قابل تحمل بود، حالا دیگر نمی‌گذارد بخوابم. سرشب شروع می‌شود و تا سحر ادامه دارد. وگرنه من حالم خوب است. جایم هم خیلی خوب است. اصلا نمی خواستم آنجا را برای دیدن شما ترک کنم. به هر حال مسلم است که ما هیچ‌کداممان دیگر همان نیستیم. می‌خواهم بگویم معلوم بود که صحیح و سالم به جای اولمان باز نخواهیم گشت. اصلا شما فکر می‌کنید عافیت کدام است؟
- شما تمامیت خواهید؟
- بله، به گمانم اینطور باشد. شاید هم به دلیل نفرت من از چیزهای معمولی ست. یک بار فکر نکنید که آنجا می خواهند تازه مثل شما بشوند. می خواهند به اینجایی که شما رسیدید برسند. نه، ما چیزهایی داریم مثل صفا، شما واژه‌اش را هم ندارید. البته من نمی‌دانم شاملو این صفای زمان های از دست رفته را از چه کلمه‌ای ترجمه کرده است، نشده‌است که بروم و نگاهی بیاندازم. مردم دنبال صفای زمان‌های از رست رفته اند. می‌دانید، چند سال پیش که به آنجا رفته بودم، خواهرم به من گفت: ببین چگونه صفایمان را از دست داده ایم. بد شده‌بودند، اما وجدانشان بیدار بود. می‌دانستند که بد شده‌اند. شما خبر این را هم ندارید.
-خبر بدی‌هایمان را؟
- بله.
- شما انقلابی هستید؟
- دست خودم نیست. فکر می‌کنم به خیابان رفتن بهتر از قرص ضد افسردگی خوردن است. شما که می‌دانید فرانسوی ها قهرمان مصرف قرص ضد افسردگی‌هستند. شما نسخه‌هایش را می‌پیچید؟ این هم آیا یکی از راه های عافیت است؟ نگفتید عافیت چیست؟ شما هم که دیگر به خیابان نمی‌روید مگر برای اضافه کردن چند شاهی یورو به درآمدتان. ببینید به کجا رسیده‌اید. دیگر چیزی نمی خواهید جز یک تکه کار. شما برای کرامت لغت دارید، فکر می کنید حالا کسی به آن فکر می کند؟ چه کسی از آن دفاع می‌کند؟ فکر می‌کنید قرص‌های ضد افسردگی برای آدم کرامت باقی می‌گذارد؟ نگفتید عافیت چیست؟ فکر می‌کنید آدم بهتر است مرده باشد و سالم یا زنده و بیمار؟
تقصیر من نیست، وقتی شاعر ما می‌گوید آب کم جو تشنگی آور به‌دست. یا طالب بی‌قرار شو تا که قرار آیدت. بردارید غزلیات رومی را بخوانید، شاید شما هم مثل من شدید و راه عافیت را گم کردید. یا حداقل پاسخ مرا دادید.
- من پاسخ نمی دهم. نسخه می پیچم.
- خوب من شعر خوانده‌ام، همه‌اش و از بچگی. چیز دیگری که نداشتیم. گفتم که ما زیاد شعر می‌خوانیم. به نظر شما باید با شعر فاصله بگیریم؟ ببینید اصلا ما نبود را بهتر زندگی می کنیم تا بود را. ما فراغ را بهتر زندگی‌می‌کنیم تا وصل را. ما عاشقان خوبی‌هستیم. اما در نبود یار.
- .شما هم ازدواج می‌کنید.
- بودن یار!
ما شاعریم. عاشقیم. اما تاجران خوبی نیستیم. با هم حرف نمی‌زنیم. جنگ بلدیم، ظلم را خوب می شناسیم. اما صلح را نه. داد و ستد را نمی‌دانیم. قرار داد بلد نیستیم امضاء کنیم.
- شما بلدید؟
- نه.
-آدم متوقعی هستید.
- خیلی زیاد. نزدیکانم همین را به من می‌گویند. به من می گویند که آن‌ها نمی توانند همانقدر که من به خود سخت گیرم، به خود سخت بگیرند. می گویند نباید توقع داشته باشم که آن‌ها هم به خودشان همانقدر سخت بگیرند.
- سخت نگیرید به خودتان.
- نگفتید عافیت یعنی چه.
ببینید عافیت و معافی در لسان عرب یک معنی می دهد. شما دیگر خواننده خودتان را که می شناسید. لئو فِره را می‌گویم. بله بیست سالی‌ست که رفته. خوب، هم او که هنوز هم وقتی آفیش سرخ را می‌خواند من نمی‌توانم اشک نریزم، آفیش سرخ که می‌دانید شعرش مال آراگون است و سرود مقاومت است. اما سرود قدرت نیست. سرود آدمیانی ست که عزیزانشان را ترک می‌کنند و آن‌ها را تنها می گذارند یا به خودشان می سپارند و می‌روند، چون چاره ای جز رفتن ندارند. سرود احساسات ساده و آدمانه آنهاست. سرود عاطفه آنهاست. نمی‌دانم چرا یاد آفیش سرخ افتادم. می خواستم چیز دیگری بگویم. بله همان خواننده شما باز جای دیگری که شعر آراگون می‌خواند، می‌گوید، بله، در شعرهای عاشقانه آراگون برای همسرش الزا، می گوید: خوشبختی چیزی نیست، بدبختی ست که استراحت می‌کند. خوشبختی، بدبختی ست که آرامیده‌است.
لسان عرب عافیت و معافی را هم معنی می‌داند. کاش به من می‌گفتید عافیت یعنی چه. کی رشته حرفهای من قطع می‌شود؟ عافیت از عفو می‌آید.
رومی‌می‌گوید: گرسنگی سؤالست از طبیعت که در خانه تن خللی‌ هست، خشت بده گل بده، خوردن جواب است که بگیر، ناخوردن جوابست که هنوز حاجت نیست، آن مهره هنوز خشک نشده‌است بر سر آن مهره نشاید زدن، طبیب می‌آید نبض می‌گیرد که سؤالست، جنبیدن رگ جوابست، نظر به قاروره سؤالست و جواب است بی لاف گفتن.........
بدین صورت بود که بالاخره دو روز پیش نزد طبیب رفتم.

 

نقل از نیشابور

نوشته شده در ٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |