یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

پیش از آنکه خدا بخواهد خواستی که بروی..........
بدون حرفهایی که پیش از این میخواستی بگویی
بغض خنده مانده بود در گلویم که رفتی
و تو احساس کردی که غمهایم غروب کردند..............
گول خوردی .................
اما برای این نبود که رفتی .................
میدانم:
حرفهایت زیاد بود
نوشته شده در ٢٢ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
سلام وچون من الان عصبانی ام نمیدونم چی بنویسم.
هالا یه شعر:
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
کل مهر به هر بی سر و پایی ندهیم...............
نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
می دا نی چقدر دلم می خاست بدانی که نگاهت رو پنجره ام بود
تازه فهمیدم به دیوار خانه مان نگاه می کردی........................
نوشته شده در ۱۳ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
یادت هست من در این کوچه کلی برات خندیدم
آغوش بسته است خوب می دانم
من همین دور و برام.............
نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳۸۱ساعت ٧:۱٦ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
وقتی نگاهت با من بود
ازباران گفتی که ای کاش ببارد..................
و ما کنار پنجره بوديم که باران اوج گرفت
و من به ياد ان روز
و تو يادت نيست که ان روز باران امد.................
نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
وقتی نگاهت با من بود
ازباران گفتی که ای کاش ببارد..................
و ما کنار پنجره بوديم که باران اوج گرفت
و من به ياد ان روز
و تو يادت نيست که ان روز باران امد.................
نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
به ياد ..............


چه از گوياترکه آن شب بذرگريز افشاندی
اندوهی در چشمانت نشست
رهرو نازک دل
ميان ما راه درازی نيست:
لرزش یک برگ..........................

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸۱ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |