یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

در اين جا کلی برات خنديدم .صاعقه هم آمد
شانه هايم دارند ميلرزند
باز هم گفتم که در فراسوی مرزهای تنت دوستت دارم
برگشتی و حس کردی اوج باران را
و ماه از شانه آسمان هم افتاد.................................
.
.
تمامش حرف بود..... بی فایده است ......ذغال چشمانت خيس است................................
نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
پيش از انکه خدا بخواهد خواستی بروی
و من رفتنت را می خواستم
چون می خواستم در فراسوی مرزهای تنت
دوستت بدارم........
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
بغض خنده پيچيده در گلويم
و عجيب هميشه بغضم می ترکد
خيال کردی غم هايم رفتند ومن ماندم
گول خوردی..........................
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
می دانی که سرشارم از تمام زندگی.
پس برو و مرا با تمام تنهايی با شکوهم تنها گذار
برو از مرز هستی من بگذر
سياه سرد بی تپش گنگ.......................
.
.
.
دلم عجيب گرفته ............خيال خواب ندارم...
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |