یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

اندک آرامشی در فاصله روزها ...
در میان همه سنگهایی که اقاقیای دستانت هدیه می کند...
عاشق یعنی درک همه چیز....
جای دیگری است آن طرف...
نفس های بی زندگی سنگسار شعر و کلمه و سایه اند...
کودکان که سالخورده  می شوند...
بغض لایه لایه فرو می ریزد...
آری
من وتو در یک لحظه فقط یک لحظه شاهد شکوه خواهیم بود...
...

.

.

.

.
یاد همان گندم ها.

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

تمامش کن... بلند بخوان

گنجشک ها آسمان را دارند....

ما رفتن بی سوال ............!

می دانی همين يک شب است

بخوان به بلندی آه پروانه..

تمامی هر ترانه در ناتمامی ماست...

هوا خوب است .................

بايد گذاشت و رفت.........باز هم بخوان 

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

دلم امشب صاف است
 آسمان هم آرام
و نسیمی زیرک
سعی دارد که بفهماند
"شب"
مظهر این همه تا ریکی و دلتنگی نیست
به گمانم فردا روز خوبی باشد
صورت ماه به من می گوید...

نوشته شده در ٢٤ دی ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست من از کجا آمده ام
چرا آمده ام
اینجای آزرده از آواز چه می کنم
یا دارم آهسته با این دیوارها و اتاق و حتی این باد نوزیده چه می گویم؟
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست
فقط دارم آهسته به آدمی .. به خاطره
یا به آسمان بلند می گویم:
من هم آفتاب را دوست دارم....

 

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

چه طور عجيبی دارد اين انتها ی دل انگيز !

فقط می بينی که باد می آيد

می فهمی چيزی هست

می شنوی انگار آواز کسی می آيد...

چه شب بزرگی در اين پياله می تابد...

من از کجا آمده ام که اين همه کلمه فقط راه دور خانه مرا بلدند؟؟؟

 

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

جای پای پرنده در آسمان نمی ماند..............

اما من که به اندازه يک عشق به آسمان مديونم ................

حتی شده اندازه يک جای پای پرنده...

به آنسو تر آسمان اميد می بندم...

نوشته شده در ۱٧ دی ۱۳۸٢ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

چه اميد عبثی بستم من

به مترسک که بپايد سر جاليزم را

بهتر آنست که خود برخيزم.............

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

اين خواب را قبلا نديده هم باور می کنم

تو مثل جاده تمام شدی

که من رسيدم  ......   تازه

از بد خطی ام به جايی که..........

اتوبوس وکشتی هم نمی رسيدند به دادم ..........

با بوی گيج الکل و

چشمهای سگی ته رنگم....

 

رضا /گودرزی

نوشته شده در ۱٤ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

به چه نظز می کنيم ؟ ؟؟؟

در کناری لا قيد بايست و نگاه کن.................. کافی است گوش کنی.......

نوشته شده در ۱٢ دی ۱۳۸٢ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

می دانی
 ما از چشم آیندگان همان اهرام زمینیم
همان دوردست نشینان

و آنچنان مردد که می ترسيم سرد ... بی تفاوت از تمام سه گوش هرم..

مقصر طناب دست ها که ظالمانه تحقير فکر می شوند...

حرف از همان زيتونزار نديده چشم هامان است که که بيهوده به شک مبدل شد...

شيطان ساده بود................

اما تلخی فکرمان هوس سيب کرده بود...................

پرستشت رنگين باد...

نوشته شده در ۱٠ دی ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |