یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

کبريت ها که می سوزند....

اعتماد می کنم به همه آوازهای گنگی که کسی پيش از اينها اينجا خوانده است...

و منم که از همين حروف بی حوصله به خواب می روم..

و بعد پر راز می شوم...تا کسی مرا کشف کند!!!...

<که من و تو همان ميل ترانه ای بوديم که از شکوه معناش به پای ورق افتاديم>

........... من از اين حروف بی حوصله می ترسم.

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸٢ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

من و تو در اوج زمين

به زمين می نگريم..

به زمين شک می کنيم..

و از اين می ترسيم که در اين سيه باغ

سهم رنگينی از اين قوس و قزح

پشت در سخت بگريد به خيال خورشيد....

و دل سرد زمين که به سوگ من می ماند... از ستمکاری ما سر به آسمان گذارد...

ساده تر از اين؟؟که بوم رنگی تصويرهای ما در چشمهای  من و تو همان بهانه دل شد...

برای تاراجمان...

ايمانمان

سجودمان....

نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

چشمهايت بيهوده زيرو رو می شوند...

آتش من به آب تعبير می شود..

و من وتو هزار تکه استوار رد می شويم

و اينجا راه نرفته ای که از چشمان من وتو عبور می کند...

زير خاکهای ترديد جايی برای نفس نيست..

می دانم

بيا تمام راه را از آن طرف برگرديم...

 

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳۸٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

چشمهايت بيهوده زيرو رو می شوند...

آتش من به آب تعبير می شود..

و من وتو هزار تکه استوار رد می شويم

و اينجا راه نرفته ای که از چشمان من وتو عبور می کند...

زير خاکهای ترديد جايی برای نفس نيست..

می دانم

بيا تمام راه را از آن طرف برگرديم...

 

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳۸٢ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

خواب روزانه اگر در خور تعريف نبود پس چرا گشته شبانه ؟؟؟؟؟

در به در يادت نيست

.

.پدرم نجار است

به او می گويم هيچ گاه قفس نسازد.......

اما برای پرنده ها نردبان چرا..

نوشته شده در ۱ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |