یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

اين من نيستم............
من پيشتر ها پيشتر از آنکه زبان مردم اینجا را بدانم گم شد.............کنار يک تکه سنگ

من گم شدم وقتی ندانستم وزن بودن چیست.........
از این که آسمان مانده است و شانه های من گله ای ندارم...........
اما خدا می گوید وقتی به خیالش پا گذاشتم
خواست آسمان را به من بفهماند..............
کاش می دانست ان زمان کفشهايم گلی بودندو فکر اسمان در کار نبود.........
نوشته شده در ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
يادم آمد ميان اين همه سکوت و آينه
شبی آنقدر سرشار از حس پرو خالی بودم.....
که فهميدم برای يک نفر ديگر هم جادارم.....
یک نفربدون چشم
ميان اين همه سکوت و آينه سهم کوچکی از سادگی را هم کاش يادم بود....
.
.
.
پنجره که مکث کرد کوچه اسمانم خواست عادت کند به لبخند دو چشم...
خواست آب شود در پس لبخند به عابران
کوچه آسمانم حتی تکيه زد بر نيمه ديگر سيب ...
ستاره هم کنار دريا خواب اينه را شکست .............اين را هم فهميد...
..
..
پنجره اما مکث می کند هنوز ......
عابران هم که هميشه می گذرند..
رويا هم هميشه کنار يک کنج خلوت ........ترانه می شود..
دريا هم بالا می آيد
و اينجا فقط دل من يادش نيست
کوچه آسمانم چه رنگی بود
يادش نيست
حرف اول دريا سوار باد بود يا نه...
هيزم نگاه جانم می دانم با اين حرف ها ديگر گر نمی گيرند
می دانم ديگر پر پرنده بودنم
ميان اين همه زمين بريده است....
پرنده که نباشد دلت برای يک نفر ها هم تنگ می شود
با چشم و بدون چشم.........
کاش هنوز اوج سادگی را يادم بود ....................undefined
نوشته شده در ۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |