یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

از اينکه نتوانستم با لبخنده ساده ای روزتيره ات را روشن کنم
مرا ببخش......
چون می دانم نگا هم برايت آشنا نيست ...........

روزت روشن نمی شود............

بخشيدم هر که را دروغ پاشيده بود به جاده ام ...............تو هم دروغ می گفتی
احساسم را هم بخشيدم
اما احساسم راست می گفت.....
نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
ی ѐ
ی یی ی ی ی
ی ی .......
ی ی Ϙی ѐ ی ... ی یی ی ی
..ی .... ی....
نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
و ساده شد همه چيز و عادی...........................................
فقط دستانت به سنگ آشنا شد چون من شکستم...
نوشته شده در ۱٧ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
و ساده شد همه چيز و عادی...........................................
فقط دستانت به سنگ آشنا شد چون من شکستم...
نوشته شده در ۱٧ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
تو منتظر يک نگاهی تا به تو دل بندد .آرامت کند.و صدايت کند...............
من چشم فرو می بندم و در نيم گشوده به روی تو بسته می شود............
<>
نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
از خوش کامی ماست شايد که آن چه می خواهيم يا به دست نمی آيد يا از دست می رود
................. بارها از نگاهت خواندم ...
دیگر ... رازی را در خود ندارد.
نوشته شده در ۱۳ خرداد ۱۳۸٢ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |