یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

سکوت....جستجو..و آيا يافتن..
آری يافتن..و گفتن.خواندن و تهی شدن.

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳۸٢ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
خدا گفت :ليلي يک ماجرااست . ماجرايی آکنده از من ، ماجرايی که بايد بسازيش .
شيطان گفت : يک اتفاق است . بنشين تابيفتد .
آنها که حرف شيطان راباورکردند ، نشستند و ليلی هيچگاه اتفاق نيفتاد . مجنون اما بلند شد . رفت تا ليلي را بسازد .
خدا گفت : لیلی درد است ، درد زادنی نو . تولدی بدست خویشتن .
شیطان گفت : آسودگی است . خیالی است خوش .
خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن .
شیطان گفت : ماندن است ، فرو رفتن درخود .
خدا گفت : لیلی جستجو ست . لیلی نرسیدن است . نداشتن و بخشیدن .
شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک .
خدا گفت : لیلی سخت است ، دیراست و دور ازدست .
شیطان گفت : ساده است . همین جایی و کم دست ، دنیا پرشد ازلیلی های زود . لیلی های ساده اینجایی .
لیلی های نزدیک لحظه ای .
خدا گفت : لیلی زندگی است . زیستنی ازنوع دیگر . لیلی جاودانی شد و شیطان دیگرنبود .
مجنون زیستنی ازنوعی دیگر را برگزید ، و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد .

نوشته شده در ۱۳ تیر ۱۳۸٢ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |