یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

دل نمی بندم....

نپرسيم اتاق کودکان کجاست.....

آسمان چرا ندارد..

نوشته شده در ۱۸ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

چکه چکه باران می شوم .......

زير خاکهای  ترديد جايی برای نفس نيست.......

ای رنج ......ترانه هايت ياد آور هفت سالگی های پر عشق است .....

ای زمان من  ای رويای کوچک من ..... با من زندگی کن ....

پر پروازم .... پرنده ای شو در آغاز فصل سردم.....

نوشته شده در ۱٦ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

صدای آشنا مرا به تمامی صدا بزن ......

اينجا جای ماندنم نيست....... پرستو برگرد

باغ زمستان زده در انتظار بهاری نيست.... ديگر فصلی را ارزو دارد....

بی کرانی دشت می دانی غنچه ها در نفس آخرشان می شکفند.؟.....

گندم هايت چرا سکوت کردند؟

نوشته شده در ۱۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

دلم نمی خواهد آنقدر بخندم تا بر نا توانی فرشته ها و قدرت سگ ها زياد گريه نکرده باشم....

همين.

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

گلها می شکفند......

تا اول ترانه های باران چه قدر راه است؟

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

و خدايی که در اين نزديکيی.........

می دانم که هستی...... می دانم که تو هم صدای جاده را می شنوی....

بوی باران را هم می دانی....

بيا ياد يک تبسم ساده را از ياد زندگی نبريم.....

بيا از راه گلها برويم ...پر پرواز را  پرنده بخوانيم....

من و تو صبوری و سکوت را از کوه آموختيم....

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

با باغ اتاقم به ازادی رسيدم..... چرا درختانش را نميديدم؟؟؟

نوشته شده در ۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

گاه گاهی بايد سکوت کرد تا صدای موسيقی را که از پشت صدای باران به گوش می رسد ، شنيد ...

نور هرچه هم رنگين آری تو راست می گويی......و هنگامی که خدا دشت را آفريد

انسان تجربه کرد نرسيدن را .....

و نور جزيی از دشت است......

آری انچه می دانم همين است :هيچ........

اما خسته نمی شوم .......

<دلخوشی های مرا باد ترانه ای می خواند.....حتی اگر خود باد دلخوشی ام باشد...و اين بار باد فقط وزيد و رفت....

تو خود بادی و لی ...

گندم هايت هنوز انجاست...>

شايد هرگز نرسم.اما راه من بی باز گشت است.....مجالی برای من ....

<وسيع .تنها . سخت>

نوشته شده در ۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |