یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

دل تنگ که می شوی ..... حتی يادت می رود دلخوشيها کم نيست... يادت می رود سخت بمانی...

يادت می رود خوبی توصيف ندارد...و زندگی همان وسعت زيبای تنهايی توست....

و دور ها آوايی است که تورا می خواند وفکر راه شر...و و و

و  حتی يادت ميرود دل تنگ هم  شده ای و لذت غم هم...

که حتی نمی دانی آوا و وسعت و خوبی حالا چه شکلی اند................

کاش معما حل نشود.....

نوشته شده در ۳٠ آبان ۱۳۸٢ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

روی ديوار اتاقمه:....... بخشيديم هرکه را دروغ پاشيده بودبه جاده مان .......

بايد به خاطر تمام لحظه هايی که شاد بودیم و دلتنگ...

دلهره بوديم و آرام.....دروغ بوديم و سبز ..........

عاشق بوديم و دروغ ....

کلاغ بوديم و همه عمر سياه پوشيديم به اميد پروانه مردن....

به پرنده ها صبح به خير گفتيم و دوباره به خواب رفتيم...

و تمام لحظه های که نا من بوديم و زندگی..... <و يا من بوديم و زندگی >خود را ببخشيم.....

نوشته شده در ٢٩ آبان ۱۳۸٢ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

کاش فکر هامان آنقدر تکراری نبودند ...... تازگی حرف پرنده آنقدر زود نمی مرد 

و حکم هميشه دل بود............

سايه های ما لگد مال وقت هايی است که به سويشان برگشتيم..

اما اينجا شکوفه ها در نفس آخرشان می شکفند......غزل می گويند و هميشه در آينه ها چهار پلک ورق می خورد .....

گفته بودم :من اگر به آينه انديشه کنم آينه هم آيا ؟

.

.

.

در يا را که قطره قطره نشمريم غم نان خود نان می شود

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

من در سکوت خود آخر بارويی ميسازم برای آنهايی که می روندو لبخند سپر آنهاست...

سپری برای تو بارويی برای خودم.....

اينجا هيچ هيچ عقربه يک نفس جوانه می زند ..........پروانه ها زود می میرند.....

و من راه باريکی ام که پيچ می خورم  به ديوار می رسم در خودم راه  می روم ... و ... کنار ديوار به خودم می رسم.........

راز های آنجا.......... شايد با خودم

 

 

 

نوشته شده در ٢٦ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

رفتن را لمس می کنم .....

شايد هم بدانم .... بيا آ غاز را بشنويم.....

 گو دالی رو به آسمان ........

همان حفره ای که از زير خاک ... از زير تمام زمين ها شروع می شود.......

همان آتش تندی  که  صدايش کردی.....

همان نان و گندم و............... دانه اش....

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸٢ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

ربطی به باران ها ی چهار شنبه و روزهای تعطيل ندارد.....

هر وقت خواستی گريه کن............

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸٢ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

من در کوچه کلی برات خنديدم.......خوب می دانم آغوش بسته است......

و تو خوب می دانستی کشتی ها از ابتدای دريا اينجا بودند....

و اينکه سفالينه حيات اگر بشکند...سکوت آخرش يک کلاغ سرفه خواهد کرد...

سلام مرا به گندمهايت برسان

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.

خيالگونه،

در نسيمي كوتاه

كه به ترديد مي گذرد

خواب اقاقياها را

بميرم.

***

مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

 

در باغچه هاي تابستان،

خيس و گرم

به نخستين ساعت عصر

نفس اطلسي ها را

پرواز گيرم.

***

حتي اگر

زنبق ِ كبود ِ كارد

بر سينه ام

گل دهد-

مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم

در آخرين فرصت گل،

و عبور سنگين اطلسي ها باشم

بر تالار ارسي

در ساعت هفت عصر.

و ديگر هيچ......................................... سکوت سر آغاز من است.....

 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳۸٢ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

 

نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

وقتی جنایات پی در پی اتفاق می افتد آنها از دیده ها پنهان می شوند وقتی محنت ها تحمل نا پذیر می شوند
دیگر فریادی شنیده نمی شود و فریادها مثل باران تا بستا نی بر زمین فرو می اقتد........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من اینجا ماندم چند روزی ...... و ای من هميشه مي بيني كه ساعت اوج رفت و آمد است.
تو تنها ناظر باش.
در كناري لاقيد بايست و نظاره كن.
.....................................................نبودنم دست خودم بود و دست خودم نبود....
.
.
.
.
اینبار دلتنگم ..... دلتنگ دلهایتان........مرا دوباره بپذیرید..............
و بسیار دلتنگ دلها یتانم ..

و حالا می فهمم که گناه بغض ها هم همين است که دريا را قطره قطره می شمردند

من اينجا سخت دلتنگم و خيال خواب ندارم..................

.

.

.

به سراغم آييد..........







نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |