یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

از آن زمانی که زندگی اسباب بازی حياتمان بود نورها می گذرد ....

و امروز محکوم تحمل وزن اقيانوسيم به جرم دريا را قطره قطره شمردن....

چرا به بازی لحظه ها تن نمی دهم؟؟؟؟ با اين همه <چرا> چرا رها نمی شوم؟؟؟؟ 

 

نوشته شده در ٢۱ آذر ۱۳۸٢ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

گنجشکان نو پرواز

بر شاخه نشسته اند

گل می با فند و گلدان به سردابه

از بامداد تا شامگاه 

ماهی تنگ طلا

 آهو و شکار گاه

چوپان و رمه می با فند به دشت

گنجشکان بر شاخه نشسته اند

دستشان بی طلا

گلدان هر کدامشان تهی

چه کسی قيچی سياه دارد به دست؟؟؟

<ری را>

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳۸٢ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی کشن و خشم آگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبلش دردناک و تب آلود از پای در آمده است....
و اکنون پتک گرانش را به سویی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و اینده تهی است فرمان دهد:
"کو تاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی در مقایسه چون لجنی است که در مرداب ته نشین شود....."
من پرواز نکردم .... پرپر زدم
درپس دیوارهای سنگی حماسه های من همه آفتاب ها غروب کرده اند....
این سو ی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق وآینده تهی ست...
این سوی شعر جهانی خالی جهانی بی جنبش و بی جنبنده تا ابدیت گسترده است...
و در پشت حماسه های پر نخوت مردی تنها بر جنازه ی خود می گرید...

شاملو.


<من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو..........>

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳۸٢ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

من و تو تاراج شده ایم .... و این تقدیم نوشته هایی که از یاد برده اند رنج و اسارت انسان را ....
آسمان چرا ندارد...
و تو خوب می دانی ری را چه می گوید...
دریدن چشمها کافی نیست.
باید خون گریست..
روزها خندید و
شبها با خدا در دریا رقصید..
می دانی به همین سادگی
بال زدن...
پرنده را پرواز داد و قفس بود که آزادی را فهمید..
چرا شک کنیم ....

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳۸٢ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |