یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

چاه که تنگ باشد... بوی ته مانده زن ميگيرم

به يک خاطره تلخ نمی مانستم....

 تو و من به اندازه يک عشق به آسمان مديونيم....

مريم من آبستن عيسی ديگری است....

امشب اين آسمان پايين دست...

اين همه هوای دوست...دوری و دريا...!!!!!!

مادر همين لحظه را.....صدايم نکن

و من اين آيين کهنه را دوست دارم....که من و تو زنده ايم....

و تو را ....< آرزو ی پر از پفيلای من>

 

نوشته شده در ۳٠ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

سکوت می کنی... و سکوت را ادامه دادی تا زمانی که نشانه شدی برايم ....

و سکوتت آنقدر فريادی زد تا به ايمان به آن نشانه دوباره ذغالی برای لی لی هايمان پيدا کنم....

ما زمان را صرف کرديم...زمان درازی تا بفهميم ما فرشته نيستيم....نزد ما از زندان خبری نيست...

و همين گهواره ها بودند که آموختند: تنفسی  چندان ناچيز ... طراوتی چندان زياد

 

نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

یاد آوری یک رویا تقریبا همان قدر سخت است که شکار کردن یک پرنده با دست خالی ... اما گاهی وقتها پرنده می آید و به میل خودش روی شانه ما مینشیند....آری
فلج
فلج
فلج....
آری نازنینم.... دختر سرزمین دور های من....
سبکی قانون ماست ....و انتظار ما برای فرا رسیدن بازار و بهار و رگبار همیشه با غافلگیری به پایان می رسد....
و دانشی که استاد گفت : درخت ....
نازنین من ....اینجا فلج و یک کودک.... کودکی که بی هیچ دلیل آشکاری از بازی باز می ایستد . به یکباره رخسارش رنگ می بازد و بی حرکت می ماند . خاموش می شود-------- دیگر کاری جز خندیدن نمی کند....
و نه کوچ دیگر باره....

کودک بزرگ میشود... نازنین من ..... اینبار خدا پا پیش گذاشت .....تمام راه را از آن طرف باز گشتیم....

نازنین من

نوشته شده در ٢۳ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

به نام حق
به نام آنكه دوستي را آفريد، عشق را ، رنگ را ...
به نام آنكه كلمه را آفريد.
و كلمه چه بزرگ بود در كلام او و چه كوچك شد آن زمان كه ميخواستم
از او بگويم.
كه هر چه بود، پيش از هر كلامي، خودش گفته بود.
بايد اين واژه هاي كوچك را شست.

.

.

.اينجا، هر چه هست، جز با صداقت او و كلام و نقشهاي او، حوض بي ماهيست.
يا وسعتي بي واژه.
و شايد مزرعه اي باشد با زاغچه اي بر سر آن
زاغچه اي كه هيچكس جدي نگرفتش .
اينجا را هديه اش ميكنم. به آنكس كه براي سبدهاي پرخوابمان، سيب آورد.
حيف كه براي خوردن آن سيب، تنها بوديم ....


 

نوشته شده در ٤ فروردین ۱۳۸۳ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

يا مقلب القلوب و الابصار
يا مدبر الليل و النهار
يا محول الحول و الاحوال
حول حالنا الا احسن الحال
احسن الحال
احسن الحال
.

.

..

یک عالمه حرف هست ولی نه برای گفتن.
برای سکوت...

نوشته شده در ٢ فروردین ۱۳۸۳ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |