یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

آدمی را نامی بوده و هست که گاه از شنيدن نابهنگامش برمی گردد ...

و اين شناسنامه های سو خته ما که پر از مهر و علامت به رفتن است

نوشته شده در ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

شايد همان اشتباه ناب مرا به تو رساند...
مانده تا برف زمين آب شود
. مانده تا سيني ما پر شود از صحبت شاخه و عيد.......

نوشته شده در ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

تو خوب می دانی شادی چيزی است جاری ... کمياب ترين ماده در اين جا..

و سکوتی که ميان زمين و آسمان است... در اوج همين   نردبان..

آری پنجره روح مهربان اتاق است...

 و اينکه فرياد برگی که می داند

اوهام

 مرا و تو را

به انتهای مرگ رهايی رساند..

 

نوشته شده در ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸۳ساعت ۱:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |