یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

و مادر چه ساده از شدت سادگی به آواز باران رسيدی ...

عزيز .............

تسليت...

 

و عجيب هر بار که حرف دريای اسم تو می شود...

دوباره ياد باران می افتم ...

نوشته شده در ٢٦ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هی بی قرار !

نگران کدام اشتباه کوچک بی هوا

از نگاه چپ چپ شب می ترسی؟؟

و ما که نزديک آينه نشستيم و خبر از سايه نشينی آب رسيد ...

و شب که به سخن در آمد:...از فال غريب ستاره ...

و همين برای نشستن و يک دل سير گريستن و به او رسيدن کافی بود..

 

اينجا ....

و جمعه ۲۰ شهريور..

نوشته شده در ٢۱ شهریور ۱۳۸۳ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

پدر که می رفت از رازی گفت که سر به مهر ماند ....

بهاران روحت شاد باد ......پدرم.

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸۳ساعت ۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |