یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

اگر معلم ادبیاتم اینجا را می دیدحتما می گفت :ضربه ای که تو به ادبیات فارسی می زنی غیر قابل بخشش است . من اینجا دور از چشم او کلمه می سازم.ضربه مرا به ادبیات فارسی ببخشید . ضخم چند تفاوت با زخم دارد(معنی لغوی که در لغت نامه است را فراموش کنید)که فقط می توانم یکی را برایتان بگویم:ضخم دردش برای کسی که ضخمی را دوست دارد بیشتر است(اینجا کسی که سالم است بیشتر درد می کشد) . بیشتر از این از من توضیح نخواهی د .به معلم ادبیات دبیرستانم هم نگوید . حتما حرص می خورد و می گوید: نرود میخ آهنین در سنگ . او بازنشست شده ، بگذارید راحت باشد .
نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

پر پرواز .... الان ... دبير خونه ... می خوام تو بغل خود خود خدا باشم ...

خود خدا ...... و آخرش من می مونم و دوباره ترس و زندگی ....

نمی خوام به کی بايد گفت ...

و وقتی آغاز يعنی بازگشت .. آغاز يعنی پاکی .....

چه قدر دلم برای واقعيت تنگ شده ...........................

الان دبير خونه ... دبــــــــــــــــــــــــ    ير ـــــــــــــــــخو نـــــــــــــــــــــــه خونه خونه .....

 

 

نوشته شده در ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
اين كامفولوتر جون هم با هام راه نمياد
اما به قول كسي اينجا همه دان همه دان و ......................ز
يه خاك .......... بازم ناب...نا ... بــــــــــــــــــــــــــــــ...
و يه خود خودم.........
نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

ترس را چه باک ... که گذر بايد کرد و گذر يعنی عبور ... .

حوا مادری که هرروز شکوه را سپاس می گويد ... و خدا....

به قول يک نفر : .. و خدا هر روز حوا را سپاس می گويد که وسط همه ملالها ‌زندگی می آفریند...

. و خدا هر روز حوا را سپاس می گويد که وسط همه ملالها ‌زندگی می آفریند...

. و خدا هر روز حوا را سپاس می گويد که وسط همه ملالها ‌زندگی می آفریند...........

نوشته شده در ٢ اردیبهشت ۱۳۸٤ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |