یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

خيس مردن مثل خيس به دنيا آمدن است....و اين كه من ديگر از تو نمي پرسم كجا بودي ؟ كجا مي روي ؟ دليل روشني است براي اينكه كجاي خودت را يافته اي ... وگرنه مهربان بودي و از ياد مي بردي كه در حال ساختن چيزي تازه در جهان هستي ...اين كجاهاي نايافتي مان اند كه ما را بيهوده مهربان مي كنند كه خود مهرباني نيست ..........

اما تواگر آمدي ..

بر خيز.....

تمامت نكنند ..

مي لرزم ....

نوشته شده در ۱۳ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

من در جاده های غبارآلود آواز خوانده ام

و در پياده رو های کثيف شهرها

برای اشک آوردن به چشمان بی رحم مردان

در راه آهن آواز خوانده ام

و در اتاق هايی با کاغذ ديواری آبی

و برای کسانی که دوستشان داشتم

اما حالا مادر ... می خواهم تنها برای تو بخوانم

بگذار بگويم مادر ٬ که من هرگز

خاطره ی چيزهای قشنگی را که می گفتی از ياد نبرده ام

و کارهای لطيفی که انجام می دادی

و هرچند بزرگ شده ام

اما اين آواز را برای تو می خوانم

ممکن است بگويی که دلت می خواهد کنارت باشم

تا در زمستان کمکت کنم

اما تو می دانی

و با لبخندی مشتاق اعتراف می کنی

که پسرت بلد نيست جايی بند شود

هنوز حرف هايی برای گفتن هست ...

و مادر ...

من اين آواز را تنها برای تو خوانده ام ...

.......................... سيلورستاين  .........................

ـــــــــــــــــــــــــــــــــ-------------------------------------------ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

و مادرم ...فرصتی برای بخشيدن .....که دستمال های مرطوب تسکين دهنده درد های هرگز نگفته ات نيستند .... و سالی يک بار مرا ببخش که می دانم فقط به خاطر حقيرم زندگی را تنفس عميق می کنی ........................

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

انسان ناظر صميمی را دوست دارد و بگذار كه همين انسان ساده ترين دروغ های خوب را باور كند...

...

..

.

و تو حرف بزن ! و اگر بپرسی كه دير نيست؟ خواهمت گفت : برای من كه می شنوم دير نيست.

بگذار ٬

بگذار ٬ ... رستنی ها به دست خويش برويند...

نوشته شده در ٤ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

زندگی وقتی شروع ميشه سرعت زيادی نداره .در واقع ميشه گفت خيلی هم کنده .يعنی برای بچه ها خيلی کنده معمولا بچه ها از زندگی جلوترند ثانيه ها و دقيقه ها و ساعت ها و روزها برای اون ها کش می آد .اما همين طور که بزرگ تر می شوند سزعت زندگی شون زياد ميشه . وقتی جوون هستيم زندگی همون قدر سرعت داره که ما داريم .........

حرف های دانيال مصطفی مستور(استخوان خوک ودست های جزامی)

.

.

.

 

و فقط يک عده به خصوص می فهمند که شستن يکی دو لکه ا زآستين آينه چه قدر دشوار است....

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳۸٤ساعت ٦:۱٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |