یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

بر نمي گردد اين رود
 به مخفي خواب خويش
بر نمي گردد اين قافله اين بدقول اين دقيقه ها
 برنمي گردد اين
از هر چه رفته كه رفته است
كبوتر كلمه سكوت ثانيه ها
دختر هي دختر
تا مرگ سرگرم سراغ تو از گرفتن پروانه و گندم است
 همين سطر مانده به لااقل را لا اقل ....

سيد علی صالحی


نوشته شده در ٢٤ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

همان  دست‌خطِ آشنای اين شنبه بود  جواب دادم

که :

چرا بی چراغ
در شبِ اين همه گريه پير می‌شوی؟! ...

جوابت همان چراغ بود و نور...
 

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |
چک ... جک ... آبی آبی که بر سرخی خونی رد موازی نبودن را می کشد ... چک ... چک ...

 

نوشته شده در ۱٢ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

-عسل! برايت يك عاشقانه آرام ساخته ام : يك انشاي ساده ي مدرسه اي .خسته نيستي كه بشنوي ؟
-خسته ام ; اما چرا نمي شود يك عاشقانه آرام را وقت خستگي شنيد؟
-نگفتم نمي شود .اين هم اما مي شود كه انسان اينقدر خسته باشد كه نخواهد حتي يك قطعه بسيار لطيف و خستگي زداي موسيقي را بشنود.
-بخوان گيله مرد! شايد كه عاشقانه آرام را اصولا براي لحظه هاي دشوار خستگي مي سازند ; اما اگر وقتي كه مي خواني خوابم برد نمي رنجي؟؟؟؟
______________________________
جمعه را تصور كن كه تمام كرده ايم بعد به آن مي رسيم .شنبه را هم.
دوست ندارم شنبه را روز آغاز بنامم . شنبه عادت آغاز است نه شروع مدلل.
عادت اراده را نابود مي كند ....

نوشته شده در ٩ شهریور ۱۳۸٤ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

و می دانم تو هم چند روز پيش سراغ يک سنگ رفته ای .....

که بگويد ياغی اگر تسليم شود زودتر ميميرد ....

نوشته شده در ٤ شهریور ۱۳۸٤ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |