یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

 چيزی برای پنهان کردن نيست جايی که کودکانش سالخورده گانند و پهلوانان در زنجير ..

جايی که چيزی در گلو سنگين است و نمی دانم چيست .....سالهاست..

نوشته شده در ٢٥ مهر ۱۳۸٤ساعت ٤:۱۳ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هر کی برای خودش يه يواشکی نداشته باشه آدم نيست .............

(ديشب بابا تو ديدم آيدا.)ش

نوشته شده در ۱٢ مهر ۱۳۸٤ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

تمام راه به اين سوال  که سجل سو خته ات چه خواهد شد ...

بدون ورق هات و با آنها ... حتی پيش از آنکه بخواهی لحظه عزيمت فرا می رسد .............

همان حکايت هميشگی ...

 

نوشته شده در ٧ مهر ۱۳۸٤ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

گاه آرزو مي كنم زورقي باشم براي تو..
 تا به جايي برمت كه مي خواهي
زورقي توانابه تحمل باري كه بر دوش داري
زورقي كه هيچ گاه واژگون نشود
به هر اندازه كه ناآرام باشي يا درياي زندگيت متلاطم باشد
دريايي كه در آن مي راني
پيش از آن كه واپسين نفس را برآرم
پيش از آن كه پرده فرو افتد
پيش از پژگردن آخرين گل
برآنم كه زندگي كنم
برآنم كه عشق بورزم
برآنم كه باشم
در اين جهان ظلماني
در اين روزگارسرشارفجايع
در اين دنياي پرازكينه
نزد كساني كه نيازمندمن اند
كساني كه نيازمند ايشانم
كساني كه ستايش گونه اند..
.تا دريابم
شگفتي كنم
بازشناسم
كه مي توانم باشم
كه مي خواهم باشم
آرزوها بي ثمرنماند
ساعت ها جان يابند
لحظه ها گرانبارشوند
هنگامي كه مي خندم
هنگامي كه مي گريم
هنگامي كه  فرو مي بندم
در سفرم
به سوي تو
به سوي خود
به سوي خدا ...
كه راهي است است ناشناخته
پرخار....ناهموار
راهي كه باري در آن گام مي گذارم
كه قدم نهادم
و سربازگشت ندارم
بي آنكه شكوفايي گلها راشنيده باشم
خروش رودها را بي آنكه به شگفت در آيم اززيبايي حيات
اكنون مرگ ميتواند فرازآيد
اكنون مي توانم به راه افتم
اكنون مي توانم بگويم كه زندگي كرده ام......

                                                                                          مارگوت بيگل

و اين لحظه متولد شدن است.

....و من برای حکايت هميشگی اين اتاق جشن می گيرم.....

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |