یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

-می دانم خيلی خسته هستی بيا برويم کنار رودخانه روی ماسه ها دراز بکشيم و به ماهی گيران که قلاب هاشان به سنگ ها گير می کند و دلگير می شوند نگاه کنيم ....

 

نوشته شده در ۱٤ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

پر از واقعیت شده ام ..

. تو خوب می دانی ...

وگرنه کسی از آسمان نمی پرسد چرا آبی است ...

دلم برای خیس مردن تنگ شده است ...

برای کجای خودم ...

برای اینجا ...

برای کجای تو ....

برای تو ...

نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |