یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

باز همان حکايتی که اين بار هميشگی نيست ....

مردم من سوختند ... من تو سوختيم و حالا اشک .. حالا غم ... حالا حسرت ...

اصلا انگار اين مردمم برای حسرت ما رفتند..............

نوشته شده در ۱٩ آذر ۱۳۸٤ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |