یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

درخت جلوی پنجره اتاق  سر بر افراشته است ...

هرروز صبح از او می پرسم : تازه چه خبر؟.....

صدها برگ بی درنگ به من پاسخ می دهند ؟ .............. یک دنیا.........

(سارا.........ممنو نم.)

نوشته شده در ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

همیشه همین قدم های نخستین رفتن است که راز آن آخرین منزل رسیدن را رقم می زند....همان رسیدن به اول باران ...... همان کمی آرامش بی جهت ...............

.

.

.

.

سفر خوش......

نوشته شده در ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |