یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

سلام
حال همه ما خوب است
ملالی نیست
جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند
با این همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنار زندگی می گذرم
که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و
نه این دل ناماندگار بی درمان
تا یادم نرفته است بنویسم
حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود
می دانم همیشه حیات آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است
اما تو لاقل حتی هر وهله
گاهی
هر از گاهی
ببین که انعکاس تبسم رویا
شبیه شمایل شقایق نیست
راستی خبرت بدهم
خواب دیدم خانه ای خریدم
بی پرده بی پنجره بی در بی دیوار
هی بخند
بی پرده بگویمت
چیزی نمانده است
من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نیک خواهم گرفت
دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید از فراز کوچه ی ما می گذرد
باد بوی نامهای کسان من می دهد
یادت میاید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری
نه ری را جان
نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آینه
از نو برایت می نویسم

.

.

.

حال همه ما خوب است
اما
تو باور نکن ...

 

نوشته شده در ۳۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

گلچهره مپرس آن نغمه سرا از تو چرا جدا شد...

 گلچهره مپرس پروانه تو بی تو کجا رها شد ..

مپرس ..

مپرس ..

مرنجان دلت را خدا را رها کن غمت را رها کن

... مخور غم نگارا ...

... مخور غم نگارا ...

نوشته شده در ۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

 

با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه من ناگزیر بود
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هر بار دیر بود...

 

 

 هوشنگ ابتهاج

 

 

نوشته شده در ۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |