یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

انسان موجودی است که به همه چیز عادت می کند

داستایوفسکی

.

.

.

. . .

 

نوشته شده در ٢۱ آبان ۱۳۸٧ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

این که هم سایه ای ، و هم تک سرفه ای خسته ...که منم ...

کنار می کشم
که عبور کند جهان ،... برود به راه خودش ..
و نمی روم که بچرخد این ادعای بزرگ ... زمین ...

نوشته شده در ۱٦ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

-بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟

-هواخاموش ایستاده است ..
از آخرین کوچ پرندگان پرهیاهو سال ها می گذرد ..
آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست ؟

 -به چه می گریی ؟

-نمی دانم .... زمستانهاهمه در من است ..
به هر اندازه که بیگانه ای سربه شانه ات بگذارد بازی باز آشناست ... غم ...

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |