یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

از اینجا که بگذری

و از این همه پر قناری

می فهمی

کسانی قبل

از این جا گذشته اند ..

و می فهمی تمام این پرها رنگ خورده اند ...

لکه های سیاه

زیر این همه زردی ....

و همه این رنگ ها می رسند به نردبان عمر من ...

.

.

.

 که بی بام است ...

نوشته شده در ٢٠ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

پاییز که دیگر پیر شدن ندارد !

نوشته شده در ۱٤ آذر ۱۳۸٧ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

در دشت

بوی دود

طعم چای وحشی ..

نوشته شده در ٢ آذر ۱۳۸٧ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |