یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من امروز از همه این دنیا کینه به دل دارم .. کینه ام را امروز فریاد می زنم .. از سالهای پیش از این کینه پرم .. این حس مهربان امروز من است .. از این زمین .. این هوا .. و ادم ها ی که پیش از این به فهم شان ایمان داشتم .. ادم ها ی که فقر مالی و فکری لیاقت آن هاست .. به این فقز خو گرفته اند .. غیر از این در خود نمی بینند .. بع بع را دوست دارند ..متنفرم .. از آن ها که به امید و پشتوانه ی  همین عده آدم ها مرا نمی بی نند .. نمی خواهند ببیند .. مرا مانع می بی نند و من نیز آن ها را .. از همه انهایی که به دلایل گوناگون زندگی مرا .. تک تک وقت مرا برای رسیدن به هدف ها ی که می توانستم به آنها برسم و یا خیلی زودتر برسم .. متنفرم .. من امروز از همه دینا کینه به دل دارم .. از این هوا ... از این زمین .. از تک تک نفس ها .. .. ..و حتی  از تو ..

نوشته شده در ٢۳ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |

نمی آیی ب تاریم ؟!!

چنان که من پر ساز ... به پای به کوبی ات !!

نوشته شده در ۱۱ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |

هوس می کنم گاهی .. یک مزار مثل فروغ را .. در بی فروغی محض .. 

.

.

در این زمان پا به پا شدن با تو ..

نوشته شده در ٥ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |