یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

پيش از انکه خدا بخواهد خواستی بروی
و من رفتنت را می خواستم
چون می خواستم در فراسوی مرزهای تنت
دوستت بدارم........
نوشته شده در ۱۳ اسفند ۱۳۸۱ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |