یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

پر از واقعیت شده ام ..

. تو خوب می دانی ...

وگرنه کسی از آسمان نمی پرسد چرا آبی است ...

دلم برای خیس مردن تنگ شده است ...

برای کجای خودم ...

برای اینجا ...

برای کجای تو ....

برای تو ...

نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸٤ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |