یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

در اين جا کلی برات خنديدم .صاعقه هم آمد
شانه هايم دارند ميلرزند
باز هم گفتم که در فراسوی مرزهای تنت دوستت دارم
برگشتی و حس کردی اوج باران را
و ماه از شانه آسمان هم افتاد.................................
.
.
تمامش حرف بود..... بی فایده است ......ذغال چشمانت خيس است................................
نوشته شده در ۱٥ اسفند ۱۳۸۱ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |