یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

اين من نيستم............
من پيشتر ها پيشتر از آنکه زبان مردم اینجا را بدانم گم شد.............کنار يک تکه سنگ

من گم شدم وقتی ندانستم وزن بودن چیست.........
از این که آسمان مانده است و شانه های من گله ای ندارم...........
اما خدا می گوید وقتی به خیالش پا گذاشتم
خواست آسمان را به من بفهماند..............
کاش می دانست ان زمان کفشهايم گلی بودندو فکر اسمان در کار نبود.........
نوشته شده در ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٢ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |