یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

-بی آرزو چه می کنی ای دوست ؟

-هواخاموش ایستاده است ..
از آخرین کوچ پرندگان پرهیاهو سال ها می گذرد ..
آب تلخ این تالاب اشک بی بهانه من نیست ؟

 -به چه می گریی ؟

-نمی دانم .... زمستانهاهمه در من است ..
به هر اندازه که بیگانه ای سربه شانه ات بگذارد بازی باز آشناست ... غم ...

نوشته شده در ٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |