یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

به چه فکر می کنم ... به چه فکر کنم خوب تر است .. اصلا این که می آد و می رود در من .. قکر است ؟ عزیز باران من .. دلم لورکا می خواهد که با صدای تو خوانده شود .. شاید هم به صدایت آن روز نامه های یک پیامبر بیاید .. حالا از هر نوعی و رسمی که تو بخواهی .. تو بخوانی .. در همین قایق .. که من تنها قایقران ساحل آنم ..

با حجمی از برهوت که می دانم هست ..

عزیز باران من ..

نوشته شده در ٢٩ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |