همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...
تا کی ادامه میابد .. حتی تا کجا .. نمیدانم .. این امید کشدار و لیز .. که تو را نمیرساند .. شاید جایی در این میانه هم تو را گذاشته باشد و هنوز نمیدانی اش .. وقتی همه چیز سابیده می شود .. وفتی حس را درک نمی کنی .. حتی درد هم .. حس درد هم نداری .. و این امید که .. سابیده سابیده است و تیز نیست ... این امید که نمی برد .. نمیبرد .. و سختی روح ات که از بس پینه خورده .. بریده نمیشود .. کجا ی این جهان جا ماندم .. و درک من کجا خاموش شد .. چرا ها ی من از کجا بیرون پریدند .. من ی که قرار من بود .. و این ی که به تمامی منتظر بدرقه اش هستم و .. نمی دانم چرا مانده است در من .. چیزی که جایش نیست ... موقت است در ذهن من .. در او اما .. در او هم باید باشد .. پس ؟
نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٠ساعت
۳:٥٩ ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |
