یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

گاه گاهی بايد سکوت کرد تا صدای موسيقی را که از پشت صدای باران به گوش می رسد ، شنيد ...

نور هرچه هم رنگين آری تو راست می گويی......و هنگامی که خدا دشت را آفريد

انسان تجربه کرد نرسيدن را .....

و نور جزيی از دشت است......

آری انچه می دانم همين است :هيچ........

اما خسته نمی شوم .......

<دلخوشی های مرا باد ترانه ای می خواند.....حتی اگر خود باد دلخوشی ام باشد...و اين بار باد فقط وزيد و رفت....

تو خود بادی و لی ...

گندم هايت هنوز انجاست...>

شايد هرگز نرسم.اما راه من بی باز گشت است.....مجالی برای من ....

<وسيع .تنها . سخت>

نوشته شده در ۱ شهریور ۱۳۸٢ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |