یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

و خدايی که در اين نزديکيی.........

می دانم که هستی...... می دانم که تو هم صدای جاده را می شنوی....

بوی باران را هم می دانی....

بيا ياد يک تبسم ساده را از ياد زندگی نبريم.....

بيا از راه گلها برويم ...پر پرواز را  پرنده بخوانيم....

من و تو صبوری و سکوت را از کوه آموختيم....

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |