یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

وقتی جنایات پی در پی اتفاق می افتد آنها از دیده ها پنهان می شوند وقتی محنت ها تحمل نا پذیر می شوند
دیگر فریادی شنیده نمی شود و فریادها مثل باران تا بستا نی بر زمین فرو می اقتد........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
من اینجا ماندم چند روزی ...... و ای من هميشه مي بيني كه ساعت اوج رفت و آمد است.
تو تنها ناظر باش.
در كناري لاقيد بايست و نظاره كن.
.....................................................نبودنم دست خودم بود و دست خودم نبود....
.
.
.
.
اینبار دلتنگم ..... دلتنگ دلهایتان........مرا دوباره بپذیرید..............
و بسیار دلتنگ دلها یتانم ..

و حالا می فهمم که گناه بغض ها هم همين است که دريا را قطره قطره می شمردند

من اينجا سخت دلتنگم و خيال خواب ندارم..................

.

.

.

به سراغم آييد..........







نوشته شده در ۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |