یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

مي خواهم خواب اقاقيا ها را بميرم.

خيالگونه،

در نسيمي كوتاه

كه به ترديد مي گذرد

خواب اقاقياها را

بميرم.

***

مي خواهم نفس سنگين اطلسي ها را پرواز گيرم.

 

در باغچه هاي تابستان،

خيس و گرم

به نخستين ساعت عصر

نفس اطلسي ها را

پرواز گيرم.

***

حتي اگر

زنبق ِ كبود ِ كارد

بر سينه ام

گل دهد-

مي خواهم خواب اقاقيا را بميرم

در آخرين فرصت گل،

و عبور سنگين اطلسي ها باشم

بر تالار ارسي

در ساعت هفت عصر.

و ديگر هيچ......................................... سکوت سر آغاز من است.....

 

نوشته شده در ٩ آبان ۱۳۸٢ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |