یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من در کوچه کلی برات خنديدم.......خوب می دانم آغوش بسته است......

و تو خوب می دانستی کشتی ها از ابتدای دريا اينجا بودند....

و اينکه سفالينه حيات اگر بشکند...سکوت آخرش يک کلاغ سرفه خواهد کرد...

سلام مرا به گندمهايت برسان

نوشته شده در ۱۱ آبان ۱۳۸٢ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |