یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

رفتن را لمس می کنم .....

شايد هم بدانم .... بيا آ غاز را بشنويم.....

 گو دالی رو به آسمان ........

همان حفره ای که از زير خاک ... از زير تمام زمين ها شروع می شود.......

همان آتش تندی  که  صدايش کردی.....

همان نان و گندم و............... دانه اش....

نوشته شده در ٢٠ آبان ۱۳۸٢ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |