یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من در سکوت خود آخر بارويی ميسازم برای آنهايی که می روندو لبخند سپر آنهاست...

سپری برای تو بارويی برای خودم.....

اينجا هيچ هيچ عقربه يک نفس جوانه می زند ..........پروانه ها زود می میرند.....

و من راه باريکی ام که پيچ می خورم  به ديوار می رسم در خودم راه  می روم ... و ... کنار ديوار به خودم می رسم.........

راز های آنجا.......... شايد با خودم

 

 

 

نوشته شده در ٢٦ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |