یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

کاش فکر هامان آنقدر تکراری نبودند ...... تازگی حرف پرنده آنقدر زود نمی مرد 

و حکم هميشه دل بود............

سايه های ما لگد مال وقت هايی است که به سويشان برگشتيم..

اما اينجا شکوفه ها در نفس آخرشان می شکفند......غزل می گويند و هميشه در آينه ها چهار پلک ورق می خورد .....

گفته بودم :من اگر به آينه انديشه کنم آينه هم آيا ؟

.

.

.

در يا را که قطره قطره نشمريم غم نان خود نان می شود

نوشته شده در ٢۸ آبان ۱۳۸٢ساعت ۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |