یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من و تو تاراج شده ایم .... و این تقدیم نوشته هایی که از یاد برده اند رنج و اسارت انسان را ....
آسمان چرا ندارد...
و تو خوب می دانی ری را چه می گوید...
دریدن چشمها کافی نیست.
باید خون گریست..
روزها خندید و
شبها با خدا در دریا رقصید..
می دانی به همین سادگی
بال زدن...
پرنده را پرواز داد و قفس بود که آزادی را فهمید..
چرا شک کنیم ....

 

نوشته شده در ٤ آذر ۱۳۸٢ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |