یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

تلخی این اعتراف چه سوزاننده است که مردی کشن و خشم آگین در پس دیوارهای سنگی حماسه های پر طبلش دردناک و تب آلود از پای در آمده است....
و اکنون پتک گرانش را به سویی افکنده است تا به دستان خویش که از عشق و امید و اینده تهی است فرمان دهد:
"کو تاه کنید این سرگذشت سمج را که در آن هر شبی در مقایسه چون لجنی است که در مرداب ته نشین شود....."
من پرواز نکردم .... پرپر زدم
درپس دیوارهای سنگی حماسه های من همه آفتاب ها غروب کرده اند....
این سو ی دیوار مردی با پتک بی تلاشش تنهاست
به دست های خود می نگرد
و دست هایش از امید و عشق وآینده تهی ست...
این سوی شعر جهانی خالی جهانی بی جنبش و بی جنبنده تا ابدیت گسترده است...
و در پشت حماسه های پر نخوت مردی تنها بر جنازه ی خود می گرید...

شاملو.


<من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو..........>

نوشته شده در ۱٠ آذر ۱۳۸٢ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |