یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

گنجشکان نو پرواز

بر شاخه نشسته اند

گل می با فند و گلدان به سردابه

از بامداد تا شامگاه 

ماهی تنگ طلا

 آهو و شکار گاه

چوپان و رمه می با فند به دشت

گنجشکان بر شاخه نشسته اند

دستشان بی طلا

گلدان هر کدامشان تهی

چه کسی قيچی سياه دارد به دست؟؟؟

<ری را>

نوشته شده در ۱٥ آذر ۱۳۸٢ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط فرنوش نظرات () |