یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

می دانی
 ما از چشم آیندگان همان اهرام زمینیم
همان دوردست نشینان

و آنچنان مردد که می ترسيم سرد ... بی تفاوت از تمام سه گوش هرم..

مقصر طناب دست ها که ظالمانه تحقير فکر می شوند...

حرف از همان زيتونزار نديده چشم هامان است که که بيهوده به شک مبدل شد...

شيطان ساده بود................

اما تلخی فکرمان هوس سيب کرده بود...................

پرستشت رنگين باد...

نوشته شده در ۱٠ دی ۱۳۸٢ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |