یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

چه طور عجيبی دارد اين انتها ی دل انگيز !

فقط می بينی که باد می آيد

می فهمی چيزی هست

می شنوی انگار آواز کسی می آيد...

چه شب بزرگی در اين پياله می تابد...

من از کجا آمده ام که اين همه کلمه فقط راه دور خانه مرا بلدند؟؟؟

 

نوشته شده در ٢٠ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |