یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

معلوم نیست هنوز
هنوز معلوم نیست من از کجا آمده ام
چرا آمده ام
اینجای آزرده از آواز چه می کنم
یا دارم آهسته با این دیوارها و اتاق و حتی این باد نوزیده چه می گویم؟
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست
فقط دارم آهسته به آدمی .. به خاطره
یا به آسمان بلند می گویم:
من هم آفتاب را دوست دارم....

 

نوشته شده در ٢۳ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |