یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

اندک آرامشی در فاصله روزها ...
در میان همه سنگهایی که اقاقیای دستانت هدیه می کند...
عاشق یعنی درک همه چیز....
جای دیگری است آن طرف...
نفس های بی زندگی سنگسار شعر و کلمه و سایه اند...
کودکان که سالخورده  می شوند...
بغض لایه لایه فرو می ریزد...
آری
من وتو در یک لحظه فقط یک لحظه شاهد شکوه خواهیم بود...
...

.

.

.

.
یاد همان گندم ها.

نوشته شده در ٢۸ دی ۱۳۸٢ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |