یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

چشمهايت بيهوده زيرو رو می شوند...

آتش من به آب تعبير می شود..

و من وتو هزار تکه استوار رد می شويم

و اينجا راه نرفته ای که از چشمان من وتو عبور می کند...

زير خاکهای ترديد جايی برای نفس نيست..

می دانم

بيا تمام راه را از آن طرف برگرديم...

 

نوشته شده در ۱٠ بهمن ۱۳۸٢ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |