یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

من و تو در اوج زمين

به زمين می نگريم..

به زمين شک می کنيم..

و از اين می ترسيم که در اين سيه باغ

سهم رنگينی از اين قوس و قزح

پشت در سخت بگريد به خيال خورشيد....

و دل سرد زمين که به سوگ من می ماند... از ستمکاری ما سر به آسمان گذارد...

ساده تر از اين؟؟که بوم رنگی تصويرهای ما در چشمهای  من و تو همان بهانه دل شد...

برای تاراجمان...

ايمانمان

سجودمان....

نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸٢ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |