یک قاشق غروب

همیشه هیچ چیز خاصی نیست و هست ...

کبريت ها که می سوزند....

اعتماد می کنم به همه آوازهای گنگی که کسی پيش از اينها اينجا خوانده است...

و منم که از همين حروف بی حوصله به خواب می روم..

و بعد پر راز می شوم...تا کسی مرا کشف کند!!!...

<که من و تو همان ميل ترانه ای بوديم که از شکوه معناش به پای ورق افتاديم>

........... من از اين حروف بی حوصله می ترسم.

نوشته شده در ۱٧ بهمن ۱۳۸٢ساعت ٤:٠٥ ‎ب.ظ توسط فرنوش نظرات () |